حكيم ابوالقاسم فردوسى
883
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نوشتى عرض نام ديوان اوى * بياراستى كاخ و ايوان اوى چو جنگ آمدى نو رسيده جوان * برفتى ز درگاه با پهلوان يكى موبدى را ز كار آگهان * كه بودى خريدار كار جهان ابر هر هزارى يكى كار جوى * برفتى نگه داشتى كار اوى هر انكس كه در جنگ سست آمدى * بآورد ناتن درست آمدى شهنشاه را نامه كردى بران * هم از بىهنر هم ز جنگ آوران جهاندار چون نامه بر خواندى * فرستاده را پيش بنشاندى هنرمند را خلعت آراستى * ز گنج آنچ پر مايهتر خواستى چو كردى نگاه اندران بىهنر * نبستى ميان جنگ را بيشتر چنين تا سپاهش بدانجا رسيد * كه پهناى ايشان ستاره نديد از يشان كسى را كه بد راى زن * بر افراختندى سرش ز انجمن كه هر كس كه خشنودى شاه جست * زمين را به خون دليران بشست بيابد ز من خلعت شهريار * بود در جهان نام او يادگار بلشكر بياراست گيتى همه * شبان گشت و پرخاش جويان رمه بديوانش كار آگهان داشتى * ببى دانشى كار نگذاشتى بلاغت نگه داشتندى و خط * كسى كو بدى چيره بر يك نقط چو برداشتى آن سخن رهنمون * شهنشاه كرديش روزى فزون كسى را كه كمتر بدى خطّ و وير * نرفتى بديوان شاه اردشير سوى كارداران شدندى به كار * قلم زن بماندى بر شهريار شناسنده بد شهريار اردشير * چو ديدى بدرگاه مرد دبير نويسنده گفتى كه گنج آگنيد * هم از راى او رنج بپراگنيد به دو باشد آباد شهر و سپاه * همان زير دستان فرياد خواه دبيران چو پيوند جان منند * همه پادشا بر نهان منند چو رفتى سوى كشور كار دار * به دو شاه گفتى درم خوار دار نبايد كه مردم فروشى بگنج * كه بر كس نماند سراى سپنج همه راستى جوى و فرزانگى * ز تو دور باد آز و ديوانگى ز پيوند و خويشان مبر هيچ كس * سپاه آنچ من يار دادمت بس درم بخش هر ماه درويش را * مده چيز مرد بدانديش را اگر كشور آباد دارى بداد * بمانى تو آباد و ز داد شاد و گر هيچ درويش خسپد به بيم * همى جان فروشى بزرّ و به سيم هر انكس كه رفتى بدرگاه شاه * بشايسته كارى و گر داد خواه بدندى بسر استواران اوى * بپرسيدن از كار داران اوى كه دادست از يشان و بگرفت چيز * وزيشان كه خسپد بتيمار نيز دگر آنك در شهر دانا كه اند * گر از نيستى ناتوانا كه اند دگر كيست آنك از در پادشاست * جهان ديده پيرست و گر پارساست شهنشاه گويد كه از رنج من * مبادا كسى شاد بىگنج من مگر مرد بادانش و يادگير * چه نيكوتر از مرد دانا و پير